ماجراهای شهر قصه3
ماجراهای شهر قصّه
یک روز خوب وبهاری یه دختر نازوکوچولوبایه جوجه ی زردوناز بازی می کردند. دختر کوچولو با جوجه دعواش می شه ، بعدجوجه را میندازهوجوجه کوچولوتاپی می افته ومیره اون دنیا. همه دور اوناجمع میشن ،واویلامامان جوجه دادوفریاد میکنه وهمه ی اونایی راکه از غافله عقب مونده بودن را خبر میکنه و میگه:"هوار هوار ...آهای آهای ... مردم شهر قصه این خانم زده سر بچّمو شکسته .دختر کوچولو وایمیسه به گریه،اونم چه گریه ای ! وای وای وای ، زنبور ا هم خبردار میشن وبرای تنبیهش دوتا بوس ازش برمیدارن ودادوفریادش به هوا میره . آمبولانس هم داشت میومد تا جوجه کوچولو را ببره.
منتظر بقّیه ی ماجراهای شهر قصه باشید.
زهرا اعرابی کلاس چهارم دبستان شهرستان خوانسار
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:43 توسط زینب صاحبی
|